پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - تـفكر انتقادي، زمينهها، تمايزات و اولويتها(2)
تـفكر انتقادي، زمينهها، تمايزات و اولويتها(٢)
اگر كانت را اوج تفكر نقادي بدانيم، همچنانكه كه جنابعالي اشاره كرديد سرنوشت تفكر انتقادي پس از دوران كانت تا به امروز چه بوده است؟
عمدتا چند جريان به مواجهه با تفكر انتقادي كانت پرداختند.
جريان اول رويكرد هگل به اخلاق كانت است. به گمان هگل، اخلاق كانت اخلاق نظري است. هگل در نامههاي خود به شلينگ مينويسد: «الان وقت آن است كه نقد، سلاحي در دست فلسفه باشد» و لذا بايد فلسفهي انتقادي و انقلابي پديد آيد كه بتواند آرمانها و زمينههاي انقلاب فرانسه را در سرزمين ملوكالطوايفي آلمان آن روز پياده كند. هگل نخستين كسي است كه ميكوشد از ابزار نقد، استفادهي انقلابي و تحولي كند.
اما ماركس كسي است كه مستقيما نقد را سلاح ميداند. ماركس در دوران جواني خود به اين حكم مهم سخت باور داشت كه «فيلسوفان تاكنون در پي تفسير جهان بودهاند و حال آنكه وقت آن است جهان را تغيير دهيم» (تز يازدهم فوير باخ) در اين جمله چقدر روح انقادي و انتقاد موج ميزند. ماركس در جلد سوم آثار خود كه ايدئولوژي آلماني است ميگويد: «اگر سلاح انتقاد برانباشد نقد سلاح مطرح ميشود»؛ يعني كريتيكِ كريتيك.
جريان سوم جريان مكتب انتقادي فرانكفورت است. تئوري انتقادي در اين مكتب صرفا متوجه مناسبات سرمايهداري نميشود، بلكه انديشهي خود ماركس را هم شامل ميشود. اين مكتب دريافت كه مباني برداشت ماترياليسمِ تاريخي در مورد نقش طبقهي كارگر با تحولات جهان سرمايهداري، آن طور كه ماركس پيشبيني كرده بود پياده نشد در نتيجه تئوري انقلابي ماركس لااقل در سالهاي بعد از جنگ جهاني اول عقيم ماند. مكتب انتقادي كوشيد تا ضمن نقد آراي ماركس و همزمان نقد نگرشهاي كانتي، ساختارشناختي و معرفتي انسان را يك بار ديگر اصلاح كند. در كنار دو رويكرد انتقادي سابق، رويكرد فرانكفورت، سومين حوزهي نقد تفكر انتقادي كانت به شمار ميآيد. به عبارت ديگر پس از تفكّر كريتيكِ كانت ما شاهد بروز يك تفكر متاكريتيك (Metacritic) هستيم كه ضمن نقد سنت، به نقد تفكر نقادي كانت به طور همزمان ميپردازد.
به واژهي سنت اشاره كرديد، نسبت تفكر انتقادي با سنت چيست؟ آيا ميتوان گفت كه نخستين موضوع براي تفكر انتقادي، نقد سنت است و سنت نخستين متعلق انتقاد ميباشد؟
قطعا اينگونه است. عرفِ سنتي يك جامعه، مبناي متعددي براي ظهور تفكر نقادي است. تفكر انتقادي حاصل جهش يك جامعهي سنتي به بنبست رسيده كه در پي راه حل خروج از مشكل و بحران جاري سنت است. به همين دليل زيستن بدون سنت ممكن نيست. هر نوآوري ميبايست از درون سنت آغاز شود. ديالكتيك سنت كه مورد نظر «هوكهايمر» و ساير متفكران مكتب فرانكفورت بود همين است. از طرفي سنت لازم است و از طرف ديگر بايد مشمول تحول واقع شود. سنت براي آنكه همراه و همنوا با تحولات علمي - فلسفي و اخلاقي شود بايد مورد نقد قرار بگيرد. نقد، سنت را نابود نميكند، بلكه آن را متحول و روزآمد ميكند. نقد همواره مايهي خود را از سنت ميگيرد، اما نگرش سنجشگرانه دارد. البته در تحولات انقلابي، سنت به طور كلي طرد ميشود. اما در تحول صلحآميز، نوعي استحاله و تغيير ماهوي سنت به چشم ميخورد.
سنت در جوامع شرقي و غربي چه تفاوتهايي با هم دارد؟ آيا ميتوانيم اين مساله را كه در غرب تفكر انتقادي ظهور كرد، اما در شرق چنين چيزي پيش نيامد، به نوع و جنس در دو جامعهي مذكور بدانيم و مثلاً بگوييم سنت در جامعهي غربي اجازه بروز تفكر انتقادي را دارد، اما در جامعهي شرقي چنين اجازهاي از جانب سنت، عملاً داده نميشود و لذا سنت شرقي سنتي نامعطوف و بسيار پولادين است؟
چيزي كه بسيار مهم به نظر ميرسد و در جوامع غربي حضور داشته، اما از آن بيبهره بودهاند اين است كه سنت و نوآوري با پيشرفت علوم همگامي داشته است. در واقع ظهور دستاوردهاي جديد علمي راه را براي ظهور تفكر انتقادي هموار كرده است. پيشرفت علمي دريافت كه براي زيستن در جهان جديد چارهاي جز تحول و تغيير ندارد. اما چون در شرق پيشرفت علمي چشمگيري نداشتهايم، لذا سنت همچنان اعتنا و التفاتي به تغيير نميديده است.از اين رو عرصه و زمينه براي ظهور تفكر نقادي پيش نميآمده است. جالب آنكه در شرق حتي جريان نقد اجتماعي و سياسي هم نداشتهايم و لذا ما هم در ساخت نقد عيني - اجتماعي و هم در ساخت نقد ذهني - نظريِ جامعهي شرقي خصوصا جامعهي ايران، فاقد تفكر انتقادي بودهايم.
چطور ميتوان اين فقدان تاريخي را تبيين كرد؟
علاوه بر دلايل و علل معرفتي و شناختي به برخي دلايل و علل اجتماعي - سياسي هم بايد توجه كرد. حكومتهاي غربي از دوران مناسبات اجتماعي، سياسي، اقتصادي بومي خود ظهور كردهاند، اما اگر به جامعهي ايران توجه كنيد قضيه فرق ميكند. اسلام، فرهنگ ساساني را برانداخت و نيروها را ظرف سه چهار قرن آزاد كرد. از زمان غزنويان به بعد تا زمان قاجاريه، ايلها و طوايف در فاصلههاي نسبتا كوتاه بر كشور حاكم ميشوند. هر ايل و طايفهي جديد، دستگاه سياسي - اجتماعي خاص خود را داشت و آن را به جامعه تسري ميداد و لذا در اينجا ما رشد تحولي تاريخي در حوزهي سياست و قدرت مركزي نداشتهايم. در حالي كه در غرب تحولات سياسي و اجتماعي با وجود تنوع و تعددشان در يك پيكرهي واحد و جهتدار جمع ميشد. در سابقهي تاريخي كشور ما با ظهور هر طايفه و قومي به عنوان حاكم، شالودهي سياسي - فكري جامعه نابود ميشده است و لذا دايم گرفتار انقطاعها و گسستها بودهايم. پس از جمله علل عقبماندگي و در جا زدن جامعهي ايران در قرن ششم و هفتم ميتواند همين دليل باشد.
آيا دامنهي اين تحليل را ميتوان به پس از قاجار و تا زمان خود ما هم بسط داد؟
عملاً ميتوان اين كار را كرد؛ زيرا ميدانيد كه روشنفكران به عنوان يك جريان اجتماعي از زمان قاجاريه وارد معاملات شدند. قشري كه در يك طرف آن سيدجمالالدين اسدآبادي و در طرف ديگر آن ميرزا ملكمخان قانونخواه، و... قرار گرفته بودند. اين دوره همان دورهاي است كه بحرانهاي اجتماعي ايران، يك قشر اجتماعي منتقد را با گرايشات متفاوت پديد ميآورد. اين قشر با وجود تعارضات و ضعفهاي درونياش، زمينهساز انقلاب مشروطه بود. از دل انقلاب مشروطه، مجموعهاي از روشنفكران سر بيرون آوردند كه ميتوانستند مصدر و منشا تحولات جهت ضدتاريخي بوده و سامان فرهنگي نويني به جامعه ايراني ببخشند، امّا عمدتا توسط حاكمان وقت سركوب شدند. روشنفكران ايران در دوران معاصر سه دورهي سركوب پشت سر گذاشتهاند؛ روشنفكراني كه به هر حال سلاح نقد و انتقاد به دست آنهاست و مهمترين حاملان تفكر انتقادياند. دورهي پس از مشروطه، دورهي رضاخان و دورهي پس از شهريور ٢٠ و لذا همان انقطاعها و گسستهايي كه در سنت تاريخي ايراني بوده و اجازهي ظهور انديشمندان مستقل از سوي حاكمان داده نميشد در زمان پس از مشروطه ادامه يافت و جريان تحول و ترميم سنت كه از جانب روشنفكران اعمال ميشد همچنان عقيم ماند و دقيقا به همين دليل، سنت اجازه نداد كه مصلحان اجتماعي از دل سنت به نقد سازندهي آن بنشينند و لذا تفكر انتقادي ضمن آنكه از پيشينهي علوم تجربي در اينجا بيبهره بود. مشكل سياسي و اجتماعي نيز داشت و اينگونه بود كه تفكر انتقادي در غرب ظاهر شد، اما در كشور ما همچنان گرايشي حاشيهاي و مغلوب است.
براي يك جامعه سنتگرا، مثل جامعهي امروز ايران، اولويتهاي تفكر انتقادي كدام است؟ فكر ميكنيد بسط تفكر انتقادي ميبايست در كدام راستا و در كدام جهت باشد؟
آنچه در حال حاضر مشهود است پرداختن به لزوم استقرار نوعي مدرنيت در اذهان مردم ايران است. اينكه تودهي ايراني بفهمد زمينهها و لوازم زندگي مدني در جامعه كنوني چيست. قانونمنديهاي زندگي مدني و قواعد بازي چنين حياتي چه چيزهايي است. اين مساله از مهمترين اولويتهايي است كه روشنفكران بايد با توجه به تفكر انتقادي و در چارچوب اين تفكر به آن بپردازند. ارايه مدلي از دموكراسي كه بتواند كمترين چالش و درگيري را با سنت ايراني داشته باشد و نيز اعادهي حيثيت از هويت ايراني - اسلامي هم از ساير اولويتهاي ماست. تاكيد ميكنم همهي اين ضرورتها و اولويتها را بايد در چارچوب و قالب تفكر انتقادي عرضه كرد؛ يعني بايد ضمن بسط تفكر انتقادي در جامعه، براي سؤال و نيازهاي فوق پاسخهاي مناسب و امروزين پيدا كرد.
جناب دكتر، تصور نميفرماييد كه در ميان اصناف نقاديهايي كه امروزه كم و بيش صورت ميپذيرد، جاي نقد فلسفي خيلي خالي است و بايد به موازات نقد سياسي و اجتماعي كه از جانب پارهاي مطبوعات و روشنفكران اعمال ميشود، شاخهي نقد فلسفي - معرفتي را هم تقويت نمود؟
كاملاً حق با شماست. اما اين شاخهي جديدِ انتقاد نياز به مباني و پشتوانههاي خاصي دارد كه ما فاقد آن پشتوانهها هستيم. آن پشتوانهها، علوم طبيعي و پژوهشهاي علمي در حوزههاي تجربي است. در جامعهي ايراني اين پيشينه و پشتوانه وجود ندارد. ابتدا لازم است تحولات علمي رخ دهد و پس از آن نوبت به علوم انساني و فرهنگي ميرسد كه با عنايت به اين تحولات، سعي در تئوريزه كردن اين دستاوردها باشد. سلاح نقد فلسفي در صورتي كارآمد خواهد بود كه مبناي علوم طبيعي و تجربي داشته باشد. بنابراين ضمن آنكه در ضرورت و لزوم بسط تفكر انتقادي در عرصهي فلسفه و معرفتشناسي هيچ ترديدي نيست، اما بايد توجه داشت كه نقطهي عزيمت نقد فلسفي - معرفتي، دستاوردها و تحولات علمي - تجربي است. بنابراين ايجاد تحول در علوم طبيعي از مهمترين اولويتها براي توسعهي تفكر انتقادي در حوزهي فلسفه است.
گزارشگر: جمال كاظمي